|
حرف های تازه ای برای گفتن دارم که باید بشنوید البته
شما بگید چه حرفی یا سوالی یا هرچی که می خواین. + نوشته شده در 4 قبل از ظهر توسط علی |
شعر می گفتم که ناگهان در زد + نوشته شده در 3 بعد از ظهر توسط علی |
در شده روزهایم از باران + نوشته شده در 8 بعد از ظهر توسط علی |
آقا مجتبئ اینم یه آهنگ زیبا برای شما البته با کیفیت 64 + نوشته شده در 12 بعد از ظهر توسط علی |
+ نوشته شده در 4 قبل از ظهر توسط علی |
يک روز گرم، شاخه اي مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ هاي ضعيف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روي زمين افتادند. + نوشته شده در 4 قبل از ظهر توسط علی |
من مدتی است در زمین پرسه می زنم زمین چیز دلکشی است اما دو راهی هایش دردناکند و تفسیر بادهایش آدم را به باد می دهد. اهالی اینجا مگس ها را تقسیم می کنند و میان عنکبوتهای جوان وعقایهای پیر پیوسته جدالهای خونینی جریان دارد. مورچه ها و موریانه ها به همزیستی مسالمت آمیزی رسیده اند بر سر تقسیم جنازه ها و هر غروب چشم به راه قافله تابوت هایند. من مدتی است در زمین پرسه می زنم و احساس می کنم زمین چیزی کم دارد عصایی نیست که دریا را بشکافد و درختی نه که باور روشن را تفسیر کند. مردم گوساله را خورده اند و استخوانهایش را هم خاک کرده اند. صدایی دیگر در کوهی نمی پیچد. من مدتی است در زمین پرسه می زنم زمین چیزی نه چیزهایی کم دارد و مسیرش را در کهکشان گم کرده است. من مدتی است در زمین پرسه می زنم. + نوشته شده در 2 قبل از ظهر توسط علی |
خانه ام ابری ست آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟ + نوشته شده در 4 قبل از ظهر توسط علی |
چون عمر بسر رسد چه شیرین و چه تلخ پیمانه که پر شود چه بغداد و چه بلخ می نوش که بعد از من و تو ماه بسی از سلخ به غره آید از غره به سلخ + نوشته شده در 10 بعد از ظهر توسط علی |
هر ذره که در خاک زمینی بوده است پیش از من و تو تاج و نگینی بوده است گرد از رخ نازنین به آزرم فشان کانهم رخ خوب نازنینی بوده است هر سبزه که بر کنار جویی رسته است گویی ز لب فرشته خویی رسته است پا بر سر سبزه تا بخواری ننهی کان سبزه ز خاک لاله رویی رسته است + نوشته شده در 10 بعد از ظهر توسط علی |
می نوش که عمر جاودانی این است خود حاصلت از دور جوانی این است هنگام گل و باده و یاران سرمست خوش باش دمی که زندگانی این است + نوشته شده در 4 قبل از ظهر توسط علی |
نیکی و بدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا و قدر است با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است + نوشته شده در 2 قبل از ظهر توسط علی |
|
| ||||||